۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

خاطرات سیدصادق طباطبایی

از کتاب خاطرات سیدصادق طباطبایی
در یکی از روزهای بهار سال 1331 که نوجوانی 9ساله بودم، گروهی از طلبه‌های جوان و سیاسی ازتهران عازم قم شده بودند تا با آیت‌الله بروجردی دیدار کنند. جنب و جوشی که در شهر کوچک قم آن روز به وجود آمده بود، خیلی زود متوجه منزل پدربزرگم آیت‌الله صدرالدین صدر شد. حوالی عصر بودکه موج جمعیت که بسیار برآشفته بودند، به منزل پدربزرگم آمدند. تا آنجا که درخاطرم مانده است آیت‌الله صدرالدین صدر در منزل نبودند، ولی خیلی زود باخبر شدند و به منزل آمدند. هنگام ورود ایشان، طلبه‌ی جوانی که بعدها فهمیدم نواب صفوی بود سخنان تندی ایرادمی‌کرد که هیچ چیز از آن در خاطرم نمانده است. بعد از دیدار با آیت‌الله صدر آن جمعیت برآشفته با وساطت آیت‌الله صدر به منزل آیت‌الله حاج سید محمد تقی خوانساری که در نزدیکیمنزل ما بود رفتند.. بعدها خبردار شدم که نواب و یارانش قصد دیدار با آیت‌الله بروجردی راداشتند که ظاهرا ایشان آن ها را نپذیرفته بودند. از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیت‌الله بروجردی ، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسین حوزه(ظاهرا پدر همین آیت‌الله فاضل لنکرانی، مرجع معاصر) علت این رفتار را از آقای بروجردی سوال کرده و می‌پرسد چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ایشان در جواب می‌گویند: این آقایان می‌خواهند شاه را بردارند ولی امثال شما را به جای اوبگذارند. شخص دیگری که ظاهرا مرحوم آیت‌الله کبیر، از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است می‌پرسد، مگر چه اشکالی دارد؟ آیت‌الله بروجردی در جواب می‌گویند، اشکال بزرگ این امر در این جا است که شاه با اسلحه توپ و تفنگ به جان مردم می‌افتد، با این اسلحه می‌شودمقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که بهجان مردم می‌اندازید. با این اسلحه نمی‌توان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته می‌شود. منبع: دکتر صادق طباطبایی -خاطرات سیاسی اجتماعی1 -
نشر عروج وابسته به موسسه نشر و تنظیم آثار امام-تهران - 1387 - صفحه 27 .

استبداد در ایران

حسن قاضی مرادی در کتاب «استبداد در ایران» می نویسد تا جامعه ای به «مدرنیته»نرسد تحقق دموکراسی در آن غیر ممکن است.
جامعه ی ما «مدرن» شده است اما به «مدرنیته» نرسیده است یعنی ما از ابزار های مدرن استفاده میکنیم اما «چار چوب فکری» ما تا حدود زیادی سنّتی باقی مانده است.
نهاد های قدرت در ایران کاملا سنتی هستند.قدرت،شهرت و ثروت عوامل تعیین کننده ی تأثیر گذاری فرد هستند.ما هنوز در «ایل» زندگی میکنیم،«رئیس ایل» یا «ریش سفید قبیله» رأی اصلی را می دهند و رأی دیگران بسته به میزان نزدیکی به او نافذ است.
به دلیل طرز تفکر سنّتی ، احزاب در ایران ناتوان از تأثیر گذاری عمیق ووسیع هستند .بنابر این با روند فعلی،تشکیل حزب یا عضویت در احزاب موجود نمی تواند تأثیر گذاری ما را در جامعه افزایش دهد.اگر قرار است«ما»کاری صورت دهیم تأثیر گذاری بر طرز فکر «نخبگان سنّتی جامعه» مهم ترین کار است.بنابر این هرکس دارای «قدرت چانه زنی»است باید با نخبگان سنّتی جامعه یا همان «ریش سفید های ایل» ارتباط بر قرار کند و تحلیل آن ها را از پدیده های موجود تغییر دهد.
با اصطلاح «فشار از پایین ، چانه زنی از بالا»در سیاست آشنا هستیم . فشار های مردم و ادامه ی اعتراضات و مقاومت مردمی نیروی چانه زنی سیاستمداران طرفدار «جمهوریت نظام»را افزایش میدهد. اما اگر مردم اقدام به «جهت دهی » چانه زنی سیاست مداران نکنند،تضمینی وجود ندارد که نتیجه ی این فرایند ، تعیین مطالبات واقعی مردم باشد. بنابر این تقویت ارتباط مردم با گروه های کلیدی همچون مراجع تقلید ، اساتید حوزه های علمیه،نمایندگان مجلس،فرماندهان نیروی انتظامی و سپاه پاسداران و افراد صاحب نفوذ شهرستان ها وانتقال مطالبات مردمی و تبادل نظر با آنان یکی از مهم تریت روش های ایجاد «رفروم»در ایران است.

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

پهلوی و جمهوری اسلامی

از زمستان 1299 هجری شمسی که رضا خان قدرت را به دست گرفت تا تابستان 1330 که طرفداران دکتر محمد مصدق را به گلوله بستند،کمتر کسی به عدم مشروعیت حکومت پهلوی فکر میکرد.
به جز افراد نادری چون مرحوم مدرس،مرحوم فرخی و مرحوم میرزاده ی عشقی که از همان اوایل،روحیه ی دیکتاتوری را در رضا خان تشخیص داده بودند،سایر نخبگان یا به وجود چنین
روحیه ای حساس نبودند و یا اصولا تصور میکردند «مردم ایران باید چوب بالای سرشان باشد.»
در واقع در سی سال اول حکومت پهلوی ، کمتر کسی به نفی این حکومت می اندیشید.در مقابل اکثریتی که در برابر حکومت پهلوی خاضع و مطیع بودند،اقلیتی قرار داشتند که به «نقد» حکومت میپرداختند.نه مذهبی ها،همچون آیت الله العظمی بروجردی و آیت الله کاشانی و نه ملّی گراها ، همچون دکتر مصدق و دکتر فاطمی ، تا آن زمان مشروعیت حکومت پهلوی را زیر سوال نبرده بودند.
در فاصله ی 30 تیر 1330 تا 28 مرداد 1332 بود که مشروعیت پهلوی ها زیر سوال رفت. شروع ماجرا با کشتار تظاهر کنندگانی بود که به نفع دکتر مصدق به خیابان ها آمده بودند و پایان ماجرا با کودتایی بود که منجر به ساقط شدن دولت دکتر مصدق و بازگشت شاه به قدرت شد. به ظاهر همه چیز پایان یافت : دکتر مصدق تا پایان عمر در تبعید و انزوا به سر برد ، دکتر فاطمی اعدام شد ، فدائیان اسلام تیر باران شدند و فضای نظامی – امنیتی منجر به سکوتی گسترده و سنگینی گشت . پهلوی ها درک نکردند که ماجرای «عدم مشروعیت»،ماجرایی نیست که با سرکوب و کشتار قابل حل و فصل باشد . بذر عدم مشروعیت حکومت پهلوی که در سال 1330 کاشته شد ، در خرداد 1342جوانه زد و میوه ی آن در زمستان 1357 چیده شد.
خاطرات «احسان نراقی » که در دوسال آخر حکومت پهلوی با محمد رضا پهلوی ملاقات هایی داشت نشان میدهد که شاه چنان به فضای امنیتی و سکوت ظاهری جامعه دل خوش کرده بود که اساساً شگفت زده شده بود که چه اتفاقی رخ داده است! شاه حوادث کشور را به انگلیسی ها نسبت می داد و بار ها گفته بود این رسانه های خارجی هستند که مسائل جزئی ایران را اغراق آمیز منتشر می کنند. او از شرکای غربی خود گله داشت که چرا جلو ی رفتار تحریک آمیز روزنامه نگاران شان را نمی گیرند !
پیشنهاد میکنم کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین»احسان نراقی را بخوانید . این کتاب را نشر رسا منتشر کرده است. با خواندن این کتاب شاید شگفت زده شوید که چقدر تاریخ استعدادِ تکرار دارد!
محمد رضا پهلوی تصور کرده بود اگر اکثریت جامعه خاموش و بی تفاوت به نظرمی رسند و بسیاری از نخبگان هم حقوق بگیر دستگاه حکومت شده اند اوضاع کاملاً رو به راه است . او به فریاد های «جاوید شاه» مردمی که برای استقبال او «طاق نصرت»می بستند وخیابان ها را با قالی مفروش میکردند اعتماد کرده بود وکرنش تیمسارهایی که تعظیم میکردند و دست او را می بوسیدند به او اعتماد به نفس غریبی داده بود!
مصا حبه های شاه در 2-3 سال آخر حکومتش نشان میدهد که او داعیه ی «مدیریت جهانی»درسرداشت و به خبرنگاری گفته بود این رفقای چشم آبی ما حکومت کردن بلد نیستند!
شاه قصه هایی را که زمانی برای کسب مشروعیت از عوام ساخته و پرداخته بود خودش هم باور کرده بود ، خودش را «نظر کرده»
میدانست و باور داشت که «حضرت ابوالفضل» حامی اوست .
شاه،جوخه های اعدام،شکنجه گاه های ساواک و باج هایی را که به قدرت های خارجی می داد فراموش کرده بود امّا جایی از جهان،بایگانی عجیب و غریبی وجود دارد که هیچ چیز در آن گم نمی شود.
هر کس کتاب «آخرین سفر شاه»از«ویلیام شوکراس»را بخواند وخفّتی را که شاه پس از یک عمر شاهزاده بودن و شاهنشاه بودن ، در اواخر عمرش تحمل کرد مرور کند ناگزیر به این نتیجه خواهد رسید که «هستی» گرچه«صبور»است اما «فراموشکار» نیست.

ولایت فقیه قابل قبول نیست

دیده میشود که در آمیختن مفهوم ولایت باطنی و امامت و ریاست ظاهری،چه ابهامات و مغالطاتی برای تئوری سیاسی پدید آورده است.
جامعه ی دینی و شیعی ما می خواهد هم از تئوری عرفانی ولایت بهره بگیرد،هم از تئوری کلامی امامت،هم از تئوری عقلانی حکومت مبتنی بر مصلحت و بی پروا این ها را با هم در آمیزد.
ما باید امروزه این مفاهیم را از یکدیگر تفکیک کنیم و برای خود روشن کنیم که از حکومت دینی چه چیز را باید مراد کنیم.تئوری امامت که مبتنی بر قاعده ی لطف الهی بود اقتضا میکرد که شخص معصومی که افضل خلایق و منصوب و معرفی شده از طرف پیامبر(ص) است،زعامت جامعه را بدست بگیرد. اما اکنون که آن تئوری منتفی است و چنان شخصی در میان امت نیست چه باید کرد؟ آیا به تئوری ولایت عرفانی میتوان چنگ زد؟آن تئوری متعلق به سلوک معنوی و حلقات محدود مریدان است و رهبری باطنی ازآن در می آید نه رهبری سیاسی و در مقام حکومت و مدیریت نا کار آمد وبلکه بسیار خطر ناک است . بنابر این در این شرایط شیعیان هم باید مانند سایر عقلا ، فکری عقلایی برای اداره ی جامعه ی خود بکنند . و امروزه تئوری عقلایی عبارت است از مراجعه ی به آراء مردم. (دکتر عبدالکریم سروش،کتاب بسط تجربه ی نبوی ،موسسه ی فرهنگی صراط،چاپ چهارم،صفحه ی279)

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

مشایی و عروسک گردان ها

احمدی نژاد در حالی که ماجرای «هاله ی نور»را برای آیت الله جوادی آملی تعریف میکرد با این کلمات حرف های خود را شروع کرد:«یکی از افراد به من گفت،وقتی تو شروع به صحبت کردی ، همین که «بسم الله»و«اللهم»را گفتی یک هاله ای از نور آمد و ...»
احمدی نژاد از نقطه نظر روانشناسی ، یک فرد خود شیفته ی نمایشی است.این افراد بسیار تلقین پذیرند و به راحتی جوّ زده میشوند.کافی است برای بازی دادن آن ها ،کلید تسلط بر مغزشان را در دست داشته باشید.این کلید،تمجید و تقدیر اغراق آمیز از آن هاست.اگر آن ها را بیش از آنچه هستند بستایید،به دلیل احساس عمیق حقارتی که دارند،به شدت به شما وابسته و نیازمند می شوند.
به نظر میرسد کسی یا کسانی کلید مغز این خودشیفته ی نمایشی را در دست دارند و او را هنر پیشه ی سناریویی کرده اند که قربانی شماره یک آن همین«کوتوله ی سیاسی» است.
علی القاعده،آن «نفری»که در نیویورک به احمدی نژاد میگوید:
« وقتی تو شروع کردی یک هاله ای از نور آمد و ......»یکی از همین «کلید داران» است. برای کشف اسرار پشت پرده ی این سناریو،باید «کلید داران»را شناخت.

یکی ازچهره ها ی مرموزی که احمدی نژاد بسیار تحت تاثیراوست،.«اسفندیار رحیم مشایی» است.
عمق عجز احمدی نژاد در مقابل مشایی از این ماجرا آشکار شد که احمدی نژاد که با تکرار عبارت «اسرائیل باید از صفحه ی گیتی محو شود»خصمانه ترین اظهارات را در مقابل رژیم اشغالگر صهیونیستی به کار برد ،در مقابل گفته های «مشایی» که مردم اسرائیل را دوست مردم ایران ذکر کرد خاموش ماند!
به دوستان توصیه میکنم به دنبال کشف«سوابق»و
«وابستگی های»مشایی باشید. از منابع مختلف جستجو کنید و انگیزه های این فرد و بانداو را بشناسید و راجع به آن اطلاع رسانی کنید.

پیشبینی ائمه

امام حسن عسگری:
زمانی خواهد آمد که در جامعه «سنّت»،«بدعت» می شود و «بدعت»،«سنت» می گردد!
در این زمان مومنان را تحقیر می کنند و افراد منافق سر بلند راه میروند!
درچنین زمانی حکومت به دست افرادی خواهد بود که هم نادانند و هم ستمکار!
ودر این زمان ، دانشمندان حقوق بگیر حکومت و مزدور حاکمان ستمکار خواهند بود!
منبع:الحیات،جلد دوم،صفحه ی 504